X
تبلیغات
آوای باران

آوای باران

غمگینم...

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

آموخته ام،

وابسته نباید شد!

نه به هیچکس ...

نه به هیچ رابطه ای...

واین لعنتی،

نشدنی ترین کاری بود که آموختم...!!!



حقیقت دارد!!!

کافی ست چمدان هایت را ببندی

تا حاضر شوند برای از یادبردنت...

آنکه بیشتر دوستت میدارد،زودتر... !!!


هیچ چیز بیشتر و بدتر از این مغز استخوان آدمو نمیسوزونه...

که، اطرافیانت بهت بگن:

اگه دوستت داشت،تنهات نمیذاشت...!!!


پ.ن :هوس بازگشتن به من را دفن کن...

من اینجا حماقت هایم را به دار آویختم...!!!

[ شنبه هفتم دی 1392 ] [ 16:18 ] [ آوا ] [ ]


چی شد که احساس کردم چشمانت را دوست دارم...


حالا دیگر از تو فقط خیالت برایم مانده

خیالی که لحظه به لحظه آتشم میزند،

آتشی که شعله هایش به بند بند وجودم زبانه میکشد

هنوز خوب نگاهت نکرده بودم،

حتی...

یکبار هم گرمی دستانت را حس نکرده بودم

چشمانت هیچگاه نشان نداد که اینقدر بی رحمی

به جرم کدامین گناه نکرده خیالت اینگونه به آتشم میکشد؟؟؟

خودت رفته ای...

پس چرا خیالت رهایم نمیکند؟؟؟

چرا مهرت ز دلم نمی رود؟؟؟

با من چه کرده ای؟؟؟

با منی که اینچنین دیوانه وار میپرستمت...

 

پ.ن : حرف تو که میشود، من چقدر ناشیانه ادعای بی تفاوتی میکنم...!!!

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 23:12 ] [ آوا ] [ ]


منم... تنهای تنها...


خوش باش پسرک !

تو جوانی کن ...

تقصیره تو نیست اگر چون منی هست

که در حسرت داشتنت،

جوانیش را به آتش میکشد...


پ.ن : من خدا نیستم که بگویم:

صدبار توبه شکستی باز آی ...

رفتی؟!؟

به سلامت ...

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 21:31 ] [ آوا ] [ ]


کاش کمی مرا تو میفهمیدی...

میدونی سخت ترین جای قصه کجاست؟


اونجاس که عشقت بهت بگه اگه باور نمیکنی با نامزدم حرف بزن......





ببین . . . !

سراغ مرا هیچکس نمی گیرد . . .

مگر که

نیمه شبی . . .

غصه ای . . .

غمی . . .





بگو تو هم دلتنگ می شوی

گاهی . . .

دلم امید واهی می خواهد برای زنده ماندن !




وقتی کسی رو واقعاً دوست داشته باشی ؛

فاصله ،

سن ,

قد، و وزن

فقط و فقط

یه عدد لعنتیه … !


پ.ن : یه وقتایی هست تو دنیا
کخ حس میکنی وجودت برای هیشکی مهم نیست...



[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 20:15 ] [ آوا ] [ ]


کودکانه های من...

حلالم کن


از هر طرف

بخوانے

بن بست اَست .

من ، سالهاست

دل بستــہ اَم ،

بہ  فال گیرے

کہ برایـم

بہ دروغ

پـاے ِ تـو را مے کشـــد

وسط ِ معـرکہ ایے کہ

شایــد

هیچ دَخلـے بہ تــو ندارد!

و چہ کودکـانہ ، ـهر بار

بیشتــر بـاور مے کنـم ،

شبے را کہ ، روزش

دنیــا از آغوش ِ تــو شروع خواـهد شُد ...


[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 14:54 ] [ آوا ] [ ]


صدایم کن...


سکوتت را نمیخواهم صدایم کن...

صدایت مثل رویا، مثل ابریشم...

صدایت مثل معنای محبت،مثل گل زیباست...

صدایت غرق خوبی هاست...

در این تنهایی هجران صدایم کن!

برای نامه های آشنای من،صدای تو هزاران سطر جا دارد

سکوتت را نمیخواهم صدایم کن...

صدایت اشکهایم را صدا میکرد،

تمام اشکهای من صدایت را دعا میکرد...

در این دوری صدایم کن... صدایم کن...


میترسم کسی بوی تنت را بگیرد،

نغمه دلت را بشنود،

و تو خو بگیری به بودنش و ماندنش...

چه احساس خط خطی و مبهمی ست

این عاشقانه های حسود من...



شکسته ام، ولی اشک نمیریزم!!!

پنهان شده ام پشت لبخندی که «درد» دارد...


آسوده بخواب در آغوش همان هرزه ای که گرفت آسودگیم را...

و من سر میکنم هرشب با عکسهایی که در نبودنت به آتشم میکشند...




[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 13:8 ] [ آوا ] [ ]


ستاره سهیلم...

کسی چه میداند...

آن لحظه ای که تورا

با معشوقه تازه ای دیدم،

چگونه فرو ریختم...



رفتنت...

آنقدرها هم که فکر میکنی فاجعه نیست!

من مثل بیدهای مجنون

ایستاده میمیرم...


پ.ن :می سپارمت به خدا...

خدایی که ،

هیچوقت نخواست تورا...

به من بسپارد

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 15:30 ] [ آوا ] [ ]


فقط برای تو بهترینم...

این پست مخاطب خاص داره

ولی الان دیگه هرکس دوس داره میتونه بره بخونه


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 17:29 ] [ آوا ] [ ]


لیلی...

اين ليــلي ،

گدا نبود ...
 
که شانه ای ، آغوشی ،


از کسی گدائی کند ...


اين ليلی ،


شانه ی
مجنون ِ خودش را ميخواست .


مجنــــون ِ خودش !!!!


پ.ن : سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار...

دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی اید...

[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ 13:42 ] [ آوا ] [ ]


مرا باور داشته باش...

می نویسم از تو برای تو و دور از تو ....

بدون هراس از خوانده شدن...

بگذار همه بدانند...

می نویسم برای تو...

برای تویی که بودنت را...

نه چشمانم میبیند...

و نه گوش هایم می شنود...

و نه دستانم لمس می کند...

تنها با شعفی صادقانه ...

با دلم احساست می کنم... !!!!


پ. ن :

-اگه اون تونسته فراموش کنه منم میتونم.

-میبینی؟ هنوز دوسش داری!

- از کجا معلوم؟

-هنوز میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده. میخوای پا به پاش بری...

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 12:18 ] [ آوا ] [ ]


عاشقانه...بی بهانه...خالی از رنج....

دلم لک زده برای یک عاشقانه ی آرام که

مرا بنشانی بر روی پاهایت و بگذاری گله کنم

ازهمه ی این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند

دل تنگی را بهانه کنم، سرم را پنهان کنم در گودی گلویت

و تمام ریه ام را پُر کنم از عطر مردانه ات

دلم لک زده برای یک عاشقانه ی آرام

میان آغوشت

دلم لک زده برای آرامش آغوشت...


پ. ن : دل اگر بستی محکم نبند مراقب باش گره کور نزنی 

او می رود...

تو می مانی و یک گره کور....

[ شنبه یازدهم آذر 1391 ] [ 14:47 ] [ آوا ] [ ]


فراموشی...

زیادى خوبى نکنید...
انسان است...
فراموشکار است...
از تنهایى اش که در بیاید
تنهایى ات را دور میزند...
پشت مى کند به تو...
به گذشته اش...
روزى میرسد که به تو میگوید شما؟!!


پ. ن: گرگ هم که باشی

عاشق بره ای خواهی شد

که تو را به علف خوردن وا می دارد

و رسالت عشق این است

شدنِ آنچه نیستی !



[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 15:12 ] [ آوا ] [ ]


اللهم عجل لولیک الفرج



جمعه های تکراری




سیل چشمانم باز از فراغت جاریست....خسته ام باز بیا جمعه ها تکراریست


 در پی قافیه ها چه پریشان ماندم .....قافیه در شعرم با حضورت جاریست


به هوایت آقا بغض کرده شعرم....آسمانش انگار نم نمک بارانیست


دل من پر غصه حال شعرم خوش نیست... نفسی مانده فقط جای شکرش باقیست


در فراغت آقا چشم در راهم من.... گر چه این جمعه همان جمعه ی تکراریست.....


پ.ن : خواستم یه پست متفاوت بزارم

آوا نوشت: امیدوارم که وقتی آقا میاد روسیاه نباشیم...

[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 13:25 ] [ آوا ] [ ]


دلتنگم... باز هم مثله همیشه...

دلتنگـ ـی ِ من تمام نمی شود! همین که فکر  کنم

مـ ـن و
تو دو نفریم دلتنگ تَر می شوم برای تـو !


پ. ن : خستگی ها برایم بی معنا میشود

آنگاه که احساس کنم...

همیشه در کنار من هستی...


 

[ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ] [ 19:26 ] [ آوا ] [ ]


چطور شد که به اینجا رسیدیم...

سلام

یوقتایی میشه که از رفتن یه نفر خیلی ناراحت میشی

نه اینکه فقط ناراحت بشی و بگی کاش نمیرفت...

وقتی میرن احساس میکنی که نیمی از زندگیت رو هم با خودشون بردن

درسته اینجا یدنیای مجازیه ولی وقتی رفتم وبلاگ لیلا...

وقتی آخرین پستش رو با عنوان پایان دیدم...

دلم لرزید...

چرا باید روزی به جایی برسیم که حتی تو یدنیای مجازی هم پایان بپذیریم...

لیلای عزیزم نمیدونم چه مشکلی واست پیش اومد که این نتیجه رو گرفتی و مارو

تنها گذاشتی...

ولی اینو بدون که با تک تک جمله هات زندگی کردم...

امیدوارم روزی برگردی...

من به امید اون روز چشم انتظارت مینشینم

پ.ن : نه اینکه دیده باشمش...نه ولی با حرفاش زندگی کردم

آوا نوشت: لیلا جونم خیلی دوستت دارم امیدوارم هرجای این کره ی خاکی هستی شاد باشی و سلامت...

[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 14:4 ] [ آوا ] [ ]


نیلوفر خوشبختی من...

از مرز خوابم می گذشتم٬

  سایه ی تاریک یک نیلوفر

  روی همه ی این ویرانه ها افتاده بود.

  کدامین باد بی پروا

  دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

  در پس در های شیشه ای رویاها ٬

   در مرداب بی ته آیینه ها

  هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

    یک نیلوفر روییده بود

   گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

    و من در صدای شکفتن او

   لحظه لحظه خودم را می مردم

   بام ایوان فرو می ریزد

   و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچد.

   کدامین باد بی پروا

   دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

    نیلوفر رویید

  ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

   من به رویا بودم

   سیلاب بیداری رسید.

  چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:

   نیلوفر به همه  ی زندگی ام پیچیده بود...! 

   در رگ هایش من بودم که می دویدم

  هستی اش در من ریشه داشت٬

  همه ی من بود!

  کدامین باد بی پروا

  دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

سهراب سپهری...

                                                       

[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ 14:10 ] [ آوا ] [ ]


او رفت...

او رفت و من در غبار بی کسی جا مانده ام...

او رفت و دنیایی از بی وفایی با من ماند...

نمیدانم چرا رهایش نمیکنم...

چرا دوست میدارم کسی را که حتی بودنم را نخواست...!!!


پ.ن : حسرت یعنی خواستن تو که داشتن نمیشود هیچوقت...

[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 20:46 ] [ آوا ] [ ]


ای سهراب زیبایی ها...

شاید آنروز که سهراب نوشت :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل سرخ شقایق ها نداشت

شاید خبر نداشت که دیگر شقایق ها هم دلیلی برای بودن ندارند

او نمی دانست که روزی فرا خواهد رسید که شقایق ها هم دیگر امیدی ندارند

آری سهراب...

تو نیستی ببینی که دیگر شقایق ها هم نایی برای زنده ماندن ندارند...

آری سهراب شقایق ها هم مرده اند...


پ.ن : کپی برداری ممنوع


[ دوشنبه دوم مرداد 1391 ] [ 23:34 ] [ آوا ] [ ]


و عشق ...

تقدیم به تو که بهترینی:

تو را دوست میدارم

نه بخاطره مهربانیت

نه بخاطره بودنت در کنارم

تو را بخاطره وجودت دوست میدارم...

و امشب...

میخواهم از تو بگویم

یادم نمیرود اول بار را

که چگونه مهرت بر دلم نشست

خواندن شعرهایت به من زندگی بخشید

من از شعرهایت به تو رسیدم

تویی که برایم معنایی بالاتر از فکرو خیال داری

تو معنی بودن و زیستنی

از تو به زندگی رسیدم و حال ...

آخر چگونه بگویم که چقدر باورت دارم...!!!

تو را در گوشه ای از قلبم ساکن نمودم

و با تو شوری برای زندگی یافتم...

ای معنای بودن و زیستن

تو را دوست میدارم...


پ.ن : امیدوارم که کسی از روش کپی نکنه چون با تمام احساسم برای یکی از بهترینها گفتمش...


[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 19:31 ] [ آوا ] [ ]


باور تلخ ...

نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد، هزاران شوق عشق را در نگاهش خواندم

نگاهم کرد، دل به او بستم

نگاهم کرد ...

اما،

بعد ها فهمیدم که ...

فقط نگاهم کرد


پ.ن :ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب...

اما دلی که می شکنه میشه یه سوال بی جواب ...!!!

[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 21:4 ] [ آوا ] [ ]


خدایا ...

 

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری

تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

 

پ. ن : خدایم چه میشود؟!

وقتی چشمهایم پابند دستهاییست که دیگر نیست...

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 14:53 ] [ آوا ] [ ]


شاید باز هم ...

 

باز هم یک غزل و خلوت نیمایی من

باز هم شعر نهان در دل شیدایی من

من و رویای رسیدن به تو در اوج خیال

تو ولی بی خبر از عشق اهورایی من

آسمان مقصد خوبیست اگر بگذارد

تاروپود قفس کهنه دنیایی من ...

 

پ.ن :دیگر نام عشق را که میشنوم ...

دلم آشوب میشود ...

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 17:52 ] [ آوا ] [ ]


این روزها ...

 

تو چه میدانی این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است

چقدر دلتنگ توست...

اگر دهلیزهایش را ببینی که به نام تو تزیین شده

و اگر صدای تند هیجان آلودش را بشنوی آن وقت شاید کمی

فقط مرا درک کنی ...

تو که هر شب به خوابم می آیی

چه میدانی این چشم که میان

تیرهای مژگان و کمان ابروان ردپای تورا دنبال میکند

چقدر مشتاق دیدار توست !!!

مگر نه اینکه تو دوست بودی

پس چرا رفتی و خودت را پشت امواج فاصله ها پنهان کردی

و ابرهای گریان را به سوی من فرستادی...

تا هم چنان و همواره به یادت ببارند ...

 

پ.ن :رسم مردی و مروت این نبود که

دلی رو بهت بسپارن ...

و قبل از اینکه اونو به صاحبش برگردونی

بزاری و بری ...

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 21:2 ] [ آوا ] [ ]


انتظار ...

 

وقتی که منتظرت در شبهای بی تو نشسته ام ...

تنها یاد حرفهایت گرمی دلم میشود ...

و چه زیباست انتظار آمدنت ...

 

پ.ن : بی انصاف ...

من برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت ...

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 14:5 ] [ آوا ] [ ]


تنها اوست که ...

نه از تنهایی میترسم و نه از تنها ماندن

ترسم از

تنها بودن در کنار دیگری ست ...

 

پ.ن :تمامی مزرعه کافر صدایش می زدند

        گل آفتابگردان کوچکی را که عاشق باران شده بود ...

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 14:37 ] [ آوا ] [ ]


برای ما ...

 

برای تو ...

برای چشمهایت !

برای من ...

برای دردهایم !

برای ما ...

برای این همه تنهایی !

ای کاش خدا کاری کند ...

 

پ.ن :حجم خالی تو را حجم پر هیچ کس پر نمیکند - حالا هی بگو ... دوستان بجای ما !!!

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 16:13 ] [ آوا ] [ ]


رهایی ...

 

من او را رها کردم

وچقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

اما من آنقدر او را دوست دارم

که او را رها میخواهم

رها از تمامی بندها و زنجیر ها

هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها شدم ...

 

پ.ن :باز چرا خیسه چشمات/باز چرا غصه داری/هیچی نگو میدونم/دیگه دوسم نداری 

 

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 19:39 ] [ آوا ] [ ]


دلتنگی ...

 

اینجا همه خوبند خیالت راحت ...

من مانده ام و چهار تا هم صحبت ...

این گوشه نشسته  و دلتنگ تو ایم ...

من - عشق - خدا - عقربه های ساعت ...

 

پ.ن : این روزها قصه ی بی غصه ی زندگی ام شده ... یکی بود - هنوزم هست ...

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:50 ] [ آوا ] [ ]


نمیبخشمت ...

 

نمیبخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمیبخشمت بخاطر دلی که برایم شکستی

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی

نمیبخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

نمیبخشمت ... 

 

پ.ن :روی هر شانه سری وقت وداع میگرید/سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست ...

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 18:43 ] [ آوا ] [ ]


بی واژه ...

 

در حضور واژه های بی نفس ...

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن ...

شاید مرهم درد ثانیه ها باشد ...

 

پ.ن :آهای زمین یه لحضه تو نفس نزن/نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن ...

[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 11:56 ] [ آوا ] [ ]